حكيم ابوالقاسم فردوسى

181

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

چو طوس و چو گودرز كشواد و گيو * چو گرگين و بهرام و فرهاد نيو سپهدار نامه بر ايشان بخواند * بپرسيد بسيار و خيره بماند چنين گفت با پهلوانان براز * كه اين كار گردد بما بر دراز برين سان كه گژدهم گويد همى * از انديشه دل را بشويد همى چه سازيم و درمان اين كار چيست * از ايران هم آورد اين مرد كيست بر آن بر نهادند يك سر كه گيو * بزابل شود نزد سالار نيو [ برستم رساند از اين آگهى * كه با بيم شد تخت شاهنشهى ] [ گو پيل تن را بدين رزمگاه * بخواند كه اويست پشت سپاه ] نشست آنگهى راى زد با دبير * كه كارى گزاينده بد ناگزير [ نامهء كاوس به رستم و خواندن او از زابلستان ] يكى نامه فرمود پس شهريار * نوشتن بر رستم نامدار نخست آفرين كرد بر كردگار * جهاندار و پروردهء روزگار دگر آفرين كرد بر پهلوان * كه بيدار دل باش و روشن روان دل و پشت گردان ايران تويى * بچنگال و نيروى شيران تويى گشايندهء بند هاماوران * ستانندهء مرز مازندران ز گرز تو خورشيد گريان شود * ز تيغ تو ناهيد بريان شود چو گرد پى رخش تو نيل نيست * هم آورد تو در جهان پيل نيست كمند تو بر شير بند افگند * سنان تو كوهى ز بن بركند تويى از همه بد بايران پناه * ز تو بر فرازند گردان كلاه گزاينده كارى بد آمد بپيش * كز انديشهء آن دلم گشت ريش نشستند گردان بپيشم بهم * چو خوانديم آن نامهء گژدهم چنان باد كاندر جهان جز تو كس * نباشد بهر كار فريادرس بدان گونه ديدند گردان نيو * كه پيش تو آيد گرانمايه گيو چو نامه بخوانى بروز و بشب * مكن داستان را گشاده دو لب مگر با سواران بسيار هوش * ز زابل برانى برآرى خروش بر اينسان كه گژدهم زو ياد كرد * نبايد جز از تو و را هم نبرد بگيو آنگهى گفت بر سان دود * عنان تگاور ببايد بسود ببايد كه نزديك رستم شوى * بزابل نمانى و گر نغنوى اگر شب رسى روز را باز گرد * بگويش كه تنگ اندر آمد نبرد [ و گرنه فرازست اين مرد گرد * بد انديش را خوار نتوان شمرد ] ازو نامه بستد بكردار آب * برفت و نجست ايچ آرام و خواب چو نزديكى زابلستان رسيد * خروش طلايه بدستان رسيد تهمتن پذيره شدش با سپاه * نهادند بر سر بزرگان كلاه پياده شدش گيو و گردان بهم * هر آن كس كه بودند از بيش و كم ز اسپ اندر آمد گو نامدار * از ايران بپرسيد و ز شهريار ز ره سوى ايوان رستم شدند * ببودند يك بار و دم بر زدند بگفت آنچ بشنيد و نامه بداد * ز سهراب چندى سخن كرد ياد